تبليغاتX
فدای نگات

فدای نگات

قصه ی من و مسافر به جدا شدن رسیده

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 11:10 توسط شرمنده ی نگاهت |


                          بذار خیال کنم منم

                                             اونی که......

                                                                بودنش بسه!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 17:3 توسط شرمنده ی نگاهت |


سلام

من اومدم بازم

خوبی جیگرم؟

دلم برات تنگیــــــــــــــــــده

چه جوری بگم؟

خودت بگو چه جوری بهت بگم حرفامو

بگو؟!

می خوام بدونم

خیلی دلم برات تنگه

کاش پیشم بودی

یا اینکه نه

من پیشت بودم

امروز دو شنبه هستش

منتظر تلفنتم

که بگی فردا ساعت چند بیام

طبق معمول ساعت ۷ همون جای همیشگی!

وای که چقدر دلم برا سه شنبه ها تنگه

همون سه شنبه هایی که هر دومون بی قرار دیدن هم بودیم

ولی الان تو

حتی نمی خوای صدامو بشنوی

چه برسه بخوای ببینی

نمی دونم دیگه چی بگم

فقط تو رو خدا زود زنگ بزن

دارم دیوونه میشم

دوست دارم

فدا فدا

راستی

در حسرت دیدار تو؟؟؟؟

افرین درست گفتی

اواره ترینم!!!

بای

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 11:17 توسط شرمنده ی نگاهت |


سلام

باز اومدم

ولی نمی دونم چی بگم

اخه همه حرفامو میدونی

اومدم همینجوری

چون دلم برات تنگه

ببین نمی دونم در مورد من چی فکر میکنی

من از اون دخترای هرزه نیستم که هر روز با یکی باشم

و....

نه نیستم

من یه بار عاشق تو شدم

و می مونم

نمی خوام هم با کس دیگه باشم

نمی تونم هم باشم

دوست دارم

من فقط تو رو می خوام

شاید تو نخوای

اشکالی نداره

ولی

هیچی اصلا ولش کن

من این قلبم و دادم بهت مثلا بزرگش کنی

زخم هاش خوب شه

ولی یه چند تا زخم بزرگ نو هم روش زدی

چی بگم بهت؟

هیچی

مال خودته

من دادم به تو قلبم رو

پس هم نمیگیرم

اگه نمی خوایش بنداز زمین

ولی من بر نمی دارمش

خودت ورشدار یا بزار همونجا بپوسه

دیگه خستم

از دست این دلم

کشت منو

دارم میرم دیگه

می دونم که نمی خونی برا چی بنویسم اخه؟

یک عمر تو هوا

خستم به خدا

نمی خوام و می خوام از تو بشم جدا

و

هرگونه که تو راحتی

بای

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 11:25 توسط شرمنده ی نگاهت |


سلام

اومدم بهت بگم

عزیزم یادت میاد سه شنبه ها؟

محاله یادت بره اون همه خاطره ها

با هم

نزدیک به ۵ ساعت

دوتایی

حرفامون

گریه هامون

خنده هامون

وای خدا

وقتی یادم می افتی دیوونه میشم

دلم برا چشات تنگه

دلم واسه نگات تنگه

اره

بازم این هفته میخوام ببینمت

البته حالا دوشنبه می خوای بگی وقت داری یا نه

واقعا نمی تونم بشناسمت

چرا؟

مگه من کاری کردم به غیر از دوست داشتنت

مگه بهت نارو زدم

مگه باهات نبودم

مگه فقط مال تو نبودم

به خاطرت چه کاری نکردم که باید میکردم؟

باشه

حرفی نیس

ناز کن

اگه دوس داری ناز کنی ناز کن

من نازتو میکشم

نازتم می خرم

تو برام ناز کن

نمی دونم چرا بر عکسه

معمولا دخترا ناز میکنن

ولی

الان تو داری ناز میکنی

به جای من

ولی من

حتی صدامم در نمیارم

ناز کن

تا دلت بخواد

شاید خودم اینجوری کردم

که برام ناز کنی

مشکلی هم نیس

فقط یه کم

فکر من باش

یه کم

خوب مگه نمیگی به خاطر ناراحتی تو می خوام جدا بشیم؟

چرا به خاطر ناراحتی من کار دیگه ای نمیکنی؟

چرا مال من نمیشی

؟

مال من که هستی

فقط یه کوچولو دوسم داشته باش

زیاده؟

ارزششو ندارم؟

نمی دونم چی فکر میکنی

ولی

هر چی تو بگی

چون نمی خوام حتی یه لحظه هم ناراحت شی

در مورد چادر هم باید بگم کههههه

اخه من نمی تونم سرم کنم

۱-بلد نیستم

۲-مامان من چادری نیس من چه جوری سر کنم؟

اونم کی؟منی که همیشه همه می دونن با اونجور چیزا مخالفم

تو بودی شک نمی کردی؟

نمی دونم

تنها چیزی رو که می دونم

اینه که خیلی دوست دارم

و نمی تونم فراموشت کنم

"فراموش کن چیزی رو که نمی تونی به دست بیاری و به دست بیار چیزی رو که نمی تونی فراموش کنی"

دارم سعی می کنم تو رو داشته باشم

چون هر چقدر زور زدم که فراموشت کنم

نشد

نمیشه خوب مگه زوه؟

ولی می خوام مال من باشی

حالا میبینی

البته اگه خودتم بخوای هااااااا

زور نیس

ولی اگه به خاطر ناراحتی من می خوای بری

بمون

و خوشحالم کن

البته الان

در حسرت دیدار تو کلی اواره ترینم

فدا فدا

بای

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 10:46 توسط شرمنده ی نگاهت |


سلام

امروز بهت زنگ ميزنم عصر

اره مي خوام از كلاس برگشتني بهت زنگ بزنم

يه بار تكليف هر دومون روشن شه

بلاتكليفي سخته

فعلا دارم ميرم تمرين چون هيچي بلد نيستم بزنم

باي

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 13:26 توسط شرمنده ی نگاهت |


ســــــــــــــــــــلام

من اومدم باز

این بار شاد شاد

باهات حرف زدم

خیلی ماهی

میدونی اینو؟

ولی فقط ماه منی

نمیذارم کسی ببینتت

مال خود خودمــــــــــــــــــــــی

وای

اره

بذار بگم چی شد

الان حرفای رژین رو بهت گفتم

ولی

گفتی بی خیال این حرفا

اره خوب امتحان داری

حق هم داری

گفتی می زنگی بعد امتحانات

بی صبرانه منتظرم

ولی

منتظر برگشتنت

منتظر اینکه دوباره مال من باشی

دوست دارم

دیوونتم

 فداتم

اره فدای چشاتم

بای

بای

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 20:33 توسط شرمنده ی نگاهت |


سلام

امروز با رژین حرف زدم کلی

کلی ارومم کرد

از خودشون گفت

دیدم اره

هر دومون عجولیم

امروز می خوام بهت زنگ بزنم

رژین گفت بزنگم

بهت همه رو بگم

اره می دونم امتحان داری و کار داری باز

ولی هر جوری شده امروز اینا رو بهت میگم

فعلا بای

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 20:23 توسط شرمنده ی نگاهت |


سلام مهربونم

اومدم برات بنویسم باز

میدونم که هیچ وقت اینجا نمیای

ولی مینویسم

دوست دارم دیوونه

چرا نمی خوای اینو بفهمی تو؟

تو که بهتر از همه می دونی که چقدر دوست دارم

دیوونه

به خاطرت از همه چیم گذشتم

چرا نمیمونی باهام؟

بمون

جون من بمون

خستم از التماس

خستم از شب گریه هام

خستم به خدا

از خودمم خستم

تو نباشی اصلا موندن برام معنی نداره

پس بمون

تو رو خـــــدا بمون

بای

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 17:18 توسط شرمنده ی نگاهت |


سلام

من اومدم که برات بنویسم

اره اینجا می خوام برای تو بنویسم

می دونی

نمی تونم باهات بحرفم

یعنی نمی تونم که وقتی شمارمو میبینی رد تماس میدی

دلم برات تنگ شده

و تو

مثل همیشه

عادی عادی

سرد سرد

انگار نه انگار

باز هم داری بهم ثابت میکنی که منو نمی خوای

اما

من دیگه طاقت ندارم

ازت هیچی نمی خوام

نه پول نه چیزای دیگه

اره خودتم می دونی که چیزی نمی خوام

فقط دوسم داشته باش

مال من باش

سخته؟

می دونم تو هم خیلی سختی کشیدی

حق داری

دوس داشتن به ین زودی و با زور نمیشه

اما چرا نمی خوای صبر کنی؟

به زمان احتیاج داری

می دونم

اما نه دیگه واسه همیشه

خوب حرف بزنیم

بازم مال من باش

من می خوامت

من بدون تو نمی تونم

نمیگم میمیرم برات

ولی

برات زندگی میکنم

اره الان دیگه واقعا به خاطر تو زندگی میکنم

اگه نبودی

اگه حرفات

خواهشات نبود

الان

شاید من نبودم

نمی دونم چیکار کنم که برگردی

ولی اگه برگردی

قول میدم

دیگه هیچ وقت بهت گیر ندم که دوسم داشته باش

از این به بعد می خوام توی حال زندگی کنم

نه توی اینده

دیگه نمی خوام ترس داشته باشم

اره همون ترس لعنتی که اخر کار خودشو کرد

می خوام بدون ترس از رفتنت باهات باشم

می خوام تمام زندگیمو به پات بریزم

فقط

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو

خواهش می کنم

با من بمون

نمی دونی چقدر دلم تــــــــــــــــــنگه برای دیدنت

بـــــــــــــرای مهربونیات

نوازشـــــــــــــــــــــــــات بوسیدنت

واسه حرفات

واسه خنده هات

حتی واسه گریه هات

حتی واسه عصبانی شدن هات

تو نـــــرو هر چقدر دوس داری سرم داد بکش

تو نرو هر چقدر دوس داری عصبانی شو

تو نرو هر چقدر دوس داری گریمو در بیار

دیگــــــــــــــــــــــــــــــــه طاقت ندارم

نمی خوام دوریتو ببینم

نمی خوام سردیتو ببینم

تو این هوای سرد دارم یخ میزنم

به جای اینکه بهم دلگرمی بدی نیستی

حالا من تنهای تنهام

با این سردیه وجودت

با این نبودن هات

دارم یخ میزنم

دوست دارم

خیلی

باز هم میام می نویسم

باز هم جمله ی همیشگیمون

یادته؟

در حسرت دیدار تو اواره ترینم

اره

الان دقیقا در حسرت دیدار تو دارم میسوزم

دیوونتم

برگــــــــــــــرد

تو رو به روح شقایــــــــــــــق برگرد

فدا فدا

مواظب خودت باش

بای

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 23:25 توسط شرمنده ی نگاهت |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386




پیوندها

قصر يخ زده


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS